Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 9 بهمن 1384

    تنهاییم را ورق می زنم کتابیست که انتهایی ندارد ومن در پی سرفصل های آن ولی.... سر فصل هیچ ... نه شماره نه تاریخ و نه حتی نام نویسنده ...... فکر کردم نام خودم را بنویسم... ولی آیا در این تنهایی مقصر منم؟... منم که این دیوارهای بلند را دور خودم کشیده ام ؟ یاتویی که تنهایم گذاشتی و گفتی پی خویشم بروم.... تویی که هر روز با یک شاخه گل سرخ بدیدارم می آمدی ... و پس از آن روز دیگر نیامدی مقصر نیستی ؟؟؟

 

چهارشنبه 5 بهمن 1384
تو زندگی لحظه هایی هست که احساس می کنی دلت واسه یکی تنگ شده
اونقدر که دلت می خواد اونارو از رویاهات بگیری و واقعا بغلشون کنی
وقتی که در شادی بسته میشه، یه در دیگه باز میشه
ولی اغلب اوقات ما اینقدر به در بسته نگاه می کنیم که اون دری رو نمی بینیم که واسمون باز شده
دنبال ظواهر نرو، اونا می تونند گولت بزنند
دنبال ثروت نرو، چون براحتی از کفت میره
دنبال کسی برو که خنده رو رو لبت میشونه
چون فقط یه لبخند میتونه کاری کنه که یک شب تاریک روشن به نظر برسه
اونی رو پیدا کن که باعث میشه قلبت لبخند بزنه
خوابی رو ببین که آرزوشو داری
اونجایی برو که دلت می خواد بری
اونی باش که دلت می خواد باشی
چون تو فقط یه بار زندگی می کنی

و فقط یه فرصت واسه انجام تمام کارهایی که دلت می خواد انجام بدی داری
<<    1      2      3      4    >>