Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 19 اسفند 1384

امروز حالم بد جوری گرفته است,.حوصله هیچی رو ندارم حتی خودم.دوست دارم تنها باشم یه گوشه بشینم زار زار گریه کنم .

دیگه از اون میلاد شاد وشنگول چیزی باقی نمونده,چقدر ساده بودم به چه چیزایی دل خوش کرده بودم ,به چه آدمایی دل بسته بودم...لعنت به من ....لعنت به من

ولش کن  اصلا دیگه حوصله نوشتنم ندارم

 

یکشنبه 7 اسفند 1384

آدم های احمق!
آدم های احمق!
آدم های احمق!

این جمله را سه بار گفتم وبه این نتیجه رسیدم
که تنها آدم احمق روی زمین کسی بود که فکر می کرددیگران دوستش دارند
همه ی آنهایی که دوستشان داشت، دوستش دارند.

با پرگار یک دایره ی بزرگ کشیده بودو هر چی بدی بود روی آن نوشت
وبعد کاغذ را دورانداخت.فکر می کرد این جوری همه چیز خوب می شود
احمق بود دیگر

برای دیگران حرف می زد
نه از آن حرفایی که همه به هم می گویند
نه از آن دروغ ها...نه!
حرف دلش را می گفت
فکر می کردآنها گوش می دهند
اما آنها تنها کاری که نمی کردند گوش دادن بود
انگار بلد نبودند از گوششان استفاده کنند
فقط بلد بودند حرف بزنند
نه حرف دلشان را
دروغ می گفتند

من نی دانم چه طور به فکرش رسیده بودبرای دیگران مهم است
یا آنهایی که لاف دوستی می زنندواقعا دوست هستند
لابد احمق ها این طور فکر می کنند

با خط کش خوش بینی همه را اندازه می گرفت.
چه اندازه های خوبی داشتند
دل همه بزرگ بود
احساس همه پاک بود
صداقتشان که نگو 20 بود
تازه لبخندشان هم الکی نبود
لابد احمق ها چنین خط کش هایی دارند

خلاصه یک روز بهش گفتم:
کی می خوای دست از این تفکر احمقانه برداری؟
نگاهم کرد
از همان نگاه هایی که احمق ها می کنند
از همان نگاه های پر محبت
گفت:پسر احمق! فقط احمق ها به فکر دیگران هستند!

<<    1      2