FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 27 خرداد 1385

 

تا فعل قشنگ زندگی تکراریست .

هر شب غم و درد با تو بیداریست.

ای علت روزهای آزاد شدن.

در من هوس بزرگ رفتن جاریست.

 

پنجشنبه 18 خرداد 1385

 

دلم گرفته خدای من
دلم گرفته از زمین تا آسمون
در حسرت اشکی که نمی چکد
واقعا دلم می خواد تو تاریکی گم بشم
کاش جای من اینجا نبود
اصلا دلم می خواد بمیرم
نــــــــه!
مردن را دوست ندارم
فضای قبرانقدر کوچک است که نمی توانم دلتنگی هایم را درونش بگنجانم
پس کجا باید رفت؟
دلم را به کدامین دستان بسپارم
دلم گرفته خدای من
همیشه فکر می کردم تنهام
اما تازه تنها بودن را لمس کردم :
بودن در میان کسانی که دوستشان داری اما نسبت به تو بی تفاوتند
و تنها کلامشان ابراز درد،خشم و خستگی است ونه چیز دیگر
وقتی کسی با تو هم دل نیست تنها شده ای
آدم ها تنها درد هایشان را با تو قسمت می کنند
انگار همه سر جنگ دارند
همه اعصابشان به هم ریخته
همه به جانم غر می زنند
تمام رفتار و عقایدم را زیر سوال می برند
اشتباها تم را مثل پتک به سرم می کوبند
به هر کدام که پناه می بری می بینی بدتر از دیگریست
لعنت به این شانس
لعنت به این زندگی
لعنت به من

 

   1      2      3    >>