دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 31 شهریور 1386

ای دوست من ، من آن نیستم که می نمایم.

نمود پیراهنی ست که به تن دارم-پیراهنی بافته زجان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.

آن <<من>> ی که در من است ،ای دوست ،در خانه ی  خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند ؛ناشناس و در نیافتنی.

من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی و هر چه می کنم بپذیری - زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیسنتد.

هنگامی که تو می گویی (باد به مشرق می وزد) من می گویم (آری به مشرق می وزد) زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه من در بند باد نیست بلکه در بند دریاست.

تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی و من هم  نمی خواهم که تو دریابی می خوام در دریا تنها باشم.

دوست من وقتی که نزد تو روز است ،نزد من شب است؛با این همه من از رقص روشنایی نیمروز  بر فراز تپه ها سخن می گویم. و از سایه ی  بنفشی که دزدانه از دره می گذرد : زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بال های مرا بر ستارگان نمی بینی-و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی.می خواهم با شب تنها باشم.

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم -حتی در آن هنگام تو از آن سوی مغاک بی گذر مرا آواز می دهی (همراه من ،رفیق من) و من در پاسخ تو را آواز می دهم (رفیق من ،همراه من)- زیرا من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی.شراره اش چشمت را می سوزاند و دودش مشامت را می آزارد.و من دوزخم را بیش از آن دوست می دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی. میخواهم در دوزخ تنها باشم.

تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی ، و من از برای خاطر تو می گویم که مهر ورزیدن به این ها خوب و زیبنده است. ولی در دل خودم به مهر تو می خندم. گر چه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی.می خواهم تنها بخندم.

دوست من توخوب هشیار و دانا هستی ؛یا نه، تو عین کمالی -و من  هم از روی دانایی و هوشیاری سخن می گویم.گرچه من دیوانه ام.

ولی دیوانگی ام را می پوشانم.می خواهم تنها دیوانه باشم.

دوست من تو دوست من نیستی، ولی من چه گونه این را به تو بفهانم؟ راه من راه تو نیست. گر چه با هم راه می رویم. دست در دست.

 

برگرفته از کتاب  دیوانه  اثر جبران خلیل جبران